پایان عشق من و امیر...

سلام دوستای گلم.امیدوارم هرکجاهستید حالتون خوب باشه.ازهمتون عذرمیخوام که نمیتونم به وبلاگاتون سربزنم.این وب خودمم دیگه آپ نمیشه.فقط چون خیلیا اومده بودن و راجب امیر ازم سوال پرسیده بودن که هنوزم دوسش دارم یانه؟یا اتفاق خاصی بعد چندسال افتاده یانه؟باید خدمتتون عرض کنم که من هیچوقت بخوامم نمیتونم امیرو فراموش کنم.عشق اول واخر زندگی من امیر بود و بس.ولی خب دیگه عاشقش نیستم.پذیرفتم نبودشو وخودمم به این نتیجه رسیدم که به دردم نمیخوره.یجورایی عاقل شدم.نمیتونم بگم بهش فکر نمیکنم.چرا ولی خب دیگه نبودش و خاظراتش آزارم نمیده.نقشش تو زندگیم خیلی کمرنگ شده .دیگه وقتی میبینمش دلم نمیلرزه.احساس ن بد ضربه ای خورد.یه جوری که دیگه نمیتونم عاشق شم.وفقط وفقط میتونم درحد یه دوست داشتن معمولی باشم.هرچندکه اعتماد به آدما ینی پسرا برام خیلی سخته.بگذریم.ولی باید بهتون بگم امیر بعد اینکه سربازیش تموم شد.یه مدت بعدش کارکرد و ماشین خرید.خونه ام خرید.اومد سراغم.ازم خواست گذشترو فراموش کنم .ازم اجازه خواست بیاد خواستگاری.گفت گذشترو جبران میکنم ولی خب نمیتونم دیگه قبولش کنم.گفتم نه.خواستگاری ام اومد ولی خب اینبار خودم با قاطعیت بهش گفتم نه.چون هیچکس دیگه برام اون امیر نمیشه حتی خودش...امیر یه عشق رویایی بود برام که دیگه هیچوقت تجربش نمیکنم.بهم گفت من ازدواج نمیکنم باکسی مگرتو.ولی خب امیر دیگه واسم تموم شدس.نمیتونم به عنوان مرد زندگیم بپذیرمش.چون به درد هم نمیخوریم.امیر واسه همیشه یه گوشه قلبم میمونه.ولی دیگه حسی بهش ندارم.این وبلاگم نگه داشتم تا یادم نره اشتباهاتمو.یادم باشه به دوستت دارمای هرکسی دلخوش نکنم.اینم آخرکار من و امیر.دوستون دارم دوستای گلم.خدانگهدارتون

میگی مهم نیست..

ﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﯿﺠﯽ، ﺩﺳﺘﺖ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﻪ

ﮔﻮﺷﯿﺖ ﮐﻪ sms ﺑﺪﯼ : ﺻﺒﺢ ﺑﺨﯿﺮ ﻋﺰﯾـــــﺰﻡ :

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ sms ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻬﺶ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻧﻢ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ

ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ !!!

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺩﺍﻍ ﺩﻟﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﺸﻪ .....

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻪ ...

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺸﻨﻮﻡ ﺍﺯﻭﻥ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳﯿﻨﺎ ..

ﺍﻣﺎ ﮐﺎﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯿﺸﻪ !ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ

 

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﻋﮑﺴﺎﺷﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ..

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺳﺘﺖ ﻣﯿﺮﻩ ﺭﻭ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ

ﺑﺰﻧﯽ ... ﻧﺰﻧﯽ .... ﺑﺰﻧﯽ ... ﻧﺰﻧﯽ ... !!!

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ .. ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ

ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺗﺤﻘﯿﺮﻭ ... !

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻫﯽ ﻋﮑﺴﺸﻮ ﺟﻠﻮ، ﻋﻘﺐ ﻣﯿﺒﺮﯼ ﻭ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺶ !!!

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﯾﺎﺩ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ

ﺑﭽﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺑﺮﻩ، ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ !!

 

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻟﮏ ﺯﺩﻩ !

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺷﺒﺎ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻧﻤﯿﺒﺮﻩ .. ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ

ﺩﺍﺭﻩ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻪ

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﻃﺮﻓﺶ ﭼﻪ ﺷﮑﻠﯿﻪ ...

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ....

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﻘﺪﺭﺭﺭﺭﻣﻬﻤﻪ !!

ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﭘﺲ ﻧﮕﻮ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ !

ﺑﮕﻮ ﻣﻬﻤﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ

 

دوستت دارم...

نمیتونم...

شد ـهـ بعضي وقتا يهو ديگه دوستشــ  نداشتهـ  باشي!؟
 
به خودت مي گي اصلاً واسه چيــ دوستش دارم!؟
 
مگه کيهـ !؟
 
مگه واسمــ  چيکار کرده!؟
 
مگه چيــ  داره که از همه بهتر باشه!؟...
 
بعد به خودت مي خندي که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردي!؟
 
يهو .. يه چيزي يادت مياد ...
 
يه چيز خيلي کوچيکــ...
 
يه خاطرـهـ...
يه حرف ...
يه لبخند ...
يه نگاه ...
و بعد ...
 
همين ...
 
 همين کافيه تا به خودت بيای و مطمئن بشی کهـ
 
.نمی تونی فراموشش کنی
 
   

 

یه سوال ازت دارم عشقم..

رفتی؟؟؟؟؟؟اره .باشه ولی فقط یه سوالی ازت دارم.چطور دلت اومد امیر؟؟؟؟؟؟؟؟انقد راحت دلموبشکنی؟؟صدامم درنیومد.گله نمیکنم فقط ازت میپرسم یه لحظه ناراحت شدی؟پیش خودت نگفتی چه بلایی سر من میاد؟؟یه لحظه پشت سرتو نگاه نکردی؟؟ صدای شکستنمو همه شنیدن ولی تو بی خیال گذاشتی رفتی.ولی ازت ممنونم چون باعث شدی بزرگ بشم بفهممم تا اخرعمرم دوست دارم یعنی فقط تا یه ماه دوستت دارم.بعدش برام تکراری میشی.فهمیدم و یاد گرفتم به این عشقای چند روزه اعتماد نکنم.دیوار من کوتاه بود راحت پریدی توش ولی حالا یه حصار کشیدم دورش که هیچ کس نمیتونه بره داخلش حتی خودم....

 

عکس های عاشقانه - www pichak net-121 4606

عاشقی کارتو نبود

عاشقی کارتونبود من عاشقت بودم و بس

       همه احساس منو کشتی گلم پای هوس

اما هنوز دوست دارم به جون اون که دوست داریش

     وقتی که اسم تو بیاد زنده میشم نفس نفس

مسافر

چرا زمستان پارسال عجله داشت....

بهارچه زود گذشت و تابستان چه قدر با شتاب آمد.کاش چشمان اسمان آن شب به طلوع صبح روشن نمیشد...

کاش نیم نگاهی به ما می انداخت و فرصت خداحافظی را ازما دریغ نمیکرد...

کاش آن شب روز نمیشد ...

صبحی که قراربود آغازش پایان تو باشد....

صبحی که قرار بود با آمدنش تو بروی...برای همیشه...

 

 

نظربزارین دوستان خیلی تنهام...

 

بازی سرنوشت...

خیلی وقتا یه اتفاقایی یهو و غیرمنتظره تو زندگی آدما میفته ...

یهو میان و زندگیتو قشنگ میکنن....

یهو میشن همه دلخوشیت...

یهو میشن دلیل خنده هات....

یهو میشن دلیل نفس کشیدنت...

بعد...

یهو همینطوری میرن....

یهو میشن دلیل همه غصه هات و همه اشکات...

                             کاری ازماندنت بر نمی آمد بی شک رفتنت عاشقم کرد...

بدجور دلتنگتم برگرد....

 

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .

اشتباه من این بودهرجا رنجیدم لبخند زدم...فکرکردند درد ندارد سنگین تر زدند ضربه هارا... 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

 نظربزارین ذوستان خیلی تنهام...

آشنایی...

سلام میخوام داستان زندگی خودمو براتون بگم نمیدونم چی بگم ولی من دختر خیلی شوخ و شیطونی بودم تو مدرسه همه دوسم داشتن همیشه با دوستام بودم خیلی زندگی برام لذت بخش بود از لحاظ مالی هم بابام همه جوره واسم سنگ تموم میذاشت من بچه اخر خانواده ام ویه کمی لوس.درسم تو مدرسه خیلی خوب بود همیشه شاگرد اول کلاس بودم یه دختر مغرور ولی مهربون بودم .بیشتر با دوستام بیرون میرفتیم و خوش میگذروندیم تقریبا همه دوستام دوست پسر داشتن ولی من اصلا تو خط این چیزا نبودم و میگفتم عشق و عاشقی چیه؟اصلا از اینجور رابطه ها خوشم نمیومد خیلی پیشنهاد واسه دوستی داشتم ولی اصلا قبول نمیکردم ولی یه اشتباه و بچگی باعث شد که منم عاشق بشم.اواخر سال سوم راهنماییم بود که یه روز با یکی از دوستام که همیشه باهم میرفتیم مدرسه باهمم برمیگشتیم داشتیم ازمدرسه میومدیم.همینطوری داشتیم باهم حرف میزدیم و میخندیدیم که یهو چشمم خورد به یه پسره که کنار چهارراه پایین تر از مدرسمون وایستاده که لباس نارنجی تنشه پیرهنش خیلی به چشم میومد به دوستم گفتم اون پسره رو نگاه کن ...پیرهنشو چقد ضایعست کلی با دوستم مسخره ش کردیم و خندیدیم ولی اون حواسش نبود فقط یه لحظه نگام کرد یه جوری نگام میکرد که انگاری خیلی وقته منو میشناسه.خلاصه اون روز گذشت و رفت.روز بعد که دوستم s اومد دنبالم تا باهم بریم مدرسه باز تو راه مدرسه دیدمش همش نگام میکرد ولی من اصلا نگاش نمیکردم .دوست پسر دوستم معمولا هر روز میومد جلو در مدرسه تا همدیگرو ببینن .چند روز بعد که دوستمو دیدم بهم گفت اون پسره میخواد باهات دوست بشه گفتم کدوم؟گفت همونی که اون روزی کلی مسخره ش کردیم گفتم تو از کجا میدونی گفت به زیدم گفته٫ نگو دوست زید دوستم s از اب درومده  ینی امیر با دوست پسر دوستم باهم دوست بودن .منم قبول نکردم از فردای اون روز همیشه میومدجلوی مدرسه میفتاد دنبالم تا جلو درمون میومد ۲۴ساعته هم جلودرمون بود خیلی نازمو میکشید شماره تلفن خونمونم پیدا کرده بود همش زنگ میزد خونمون منم تا میدیدم اونه گوشی و قطع میکردم هرجامیرفتم دنبالم بود حرفای عاشقانه اون از یه طرف اصرار های دوستم s هم از طرف دیگه باعث شد که... یه روز زنگ زد خونمون گوشی و برداشتم گفتم بله؟گفت سلام خوبی تورو خدا به حرفام گوش کن قطع نکن چرا اینطوری رفتار میکنی؟بهم گفت باهام رفیق میشی میخواستم بگم نه نمیدونم چی شد که گفتم باشه خودمم مونده بودم بعدش حتی نتونستم حرف بزنم گوشی و قطع کردم خلاصه رفاقت من و امیر شروع شد که ای کاش شروع نمیشد ای کاش هیچوقت عاشق نمیشدم هنوزم وقتی یادش میفتم دلم میخواد   بمیرم .

روزگار به من اموخت به هرچه و هرکس دل میبندی باید همراهش توانایی دل کندن هم داشته باشی...                                                                                                                                

 نظربزارین دوستان خیلی تنهام...     

شروع رابطه

دوستی من و امیر از همون موقع شروع شد من اون موقع گوشی نداشتم اونم مجبور بود به خونه زنگ بزنه منم خیلی میترسیدم که نکنه کسی بفهمه وقتی تلفن خونه زنگ میزد دست وپام میلرزید وای نمیدونید چه حسی بود...خیلی زنگ میزد خونمون ولی من بیشتر مواقع نمیتونستم باهاش حرف بزنم خیلی دوسم داشت صبح تا شب جلو درمون بود تا فقط یه لحظه منو ببینه اگه یه روز منو نمیدید نمیرفت خونشون .کلی التماسم میکرد که برم بیرون تا فقط یه لحطه منو ببینه منم ناز میکردم و زیاد نمیرفتم ولی واقعا بعضی وقتا هم نمیشد که برم .اوایل زیاد برام مهم نبود و زیاد وابستش نبودم ولی اون خیلی دوسم داشت .همش میگفت بیا بریم بیرون ولی من نمیتونستم برم بعد دعوا میکردیم ...اخر سر هم اون بود که باید کلی ناز منو میکشید که باهاش اشتی کنم .بیچاره ...همیشه حق بامن بود چون دوسم داشت چیزی نمیگفت خیلی غیرتی بود نمیزاشت کسی بهم نگاه چپ کنه .اون وقتا یه پسره بود اسمش محمد بود نزدیک سه سال بود منت منو میکشید باهاش دوست شم ولی من دوست نمیشدم وقتی با امیر دوست شدمم باز دنبالم بود یه روز امیر دیده بود دنبالمه .زنگ زد بهم با عصبانیت گفت این پسره کیه همش دنبالته.گفتم کی؟گفت محمد منم هول کرده بودم نمیدونستم چی بگم گفتم نمیدونم اون چندساله میخواد باهام دوست بشه ولی من باهاش دوست نشدم اینو که گفتم گفت حالشو سر جاش میارم ترسیدم یه شری به پا بشه گفتم ولش کن توروخدا جون من کاریش نداشته باش ولی اون گوشش بدهکار نبود رفته بود محمد و پیدا کرده بود و کلی دعوا که دست از سر من برداره محمد هم دیگه از اون موقع زیاد کار به کارم نداشت ولی عقده ای شده بود منو به همه نشون میداد میگفت این دختره زید منه.وقتی میدیدم نسبت بهم تعصب داره کیف میکردم چون میفهمیدم دوسم داره و براش مهمم.انصافا منم به هیچ پسری حتی نگاه هم نمیکردم هرکی هم مزاحمم میشد یا بهم زنگ میزد مزاحم میشد شمارشو میدادم به امیر حالشو میگرفت اونم کلی حال میکرد روزها همینطوری میگذشت من روز به روز بیشتر از روز قبل بهش وابسته میشدم طوری که حتی اگه یه روز صداشو نمیشنیدم یا نمیدیدمش خودمو به هر اب و اتیشی میزدم تا ببینمش اصلا طاقت دوریشو نداشتم .کم کم دیدم دیگه نمیتونم چون اون زنگ میزد نمیتونستم باهاش حرف بزنم گیر دادم به مامانم که من گوشی میخوام مامانمم میگفت تو گوشی رو میخوای چیکار؟خلاصه با کلی خواهش و التماس راضی شدن برام گوشی خریدن که ای کاش نمیخریدن همه بدبختی من ازوقتی گوشی خریدم شروع شد که ای کاش نمیخریدم...

 گاهی وقتا زندگی تمام حواسشو جمع میکنه ببینه تو چیو دوست داری تا همونو ازت بگیره

نظربزارین دوستان خیلی تنهام...

وابستگی

وقتی گوشی خریدم وابستگیم بهش ده برابر شد وقتی بهش گفتم گوشی خریدم خیلی خوشحال شد وگفت شمارتو بده منم الکی اذیتش میکردم و میگفتم نمیدم...بعدا شمارمو میدم و....چه روزایی بود ....یادش بخیر...حیف که لحظه های قشنگ زود میگذرن...روزی صدباربهم زنگ میزد و حرف میزدیم...تادیروقت بهم اسمس میدادیم...میگفت تو دنیاهیچکسو به اندازه تو دوست ندارم رویا....میگفت رویامی ....تو رویای منی...زندگیمی...حرفاش خیلی قشنگ بود...هرشب ساعت۱۱شب بهم تک میزدیم و اس میدادیم که بهم یاداوری کنیم به یاد همیم...هر روزهم همدیگرو میدیدیم البته ما اصلا باهم بیرون نمیرفتیم فقط منو جلودرمون میدید...میگفت من اگه یه روز نبینمت میمیرم .بعضی وقتا انقد بهم زنگ میزد که دوستم میگفت وااااای این چه قد به تو زنگ میزنه وقتی صدای گوشیم درمیومد دوستم میگفت من میدونم دیگه حتما امیره!منم میدیدم خودشه کلی میخندیدمو میگفتم اره حدست درسته.خیلی حساس بودمن مانتویی بودم خیلی به تیپ وظاهرم اهمیت میدادم بهم میگفت چادرسرکن من اوایل گوش نمیدادم ولی بعدا تصمیم گرفتم چادرسرکنم یه روز بهش زنگ زدم گفتم من دارم میرم بیرون بیا جلو درمون گفت باشه.اون روز واسه اولین بار چادر سرکرده بودم.میخواستم ببینم چه عکس العملی نشون میده خیلی استرس داشتم...میگفتم اگه بهم بگه بهت نمیاد چی؟درصورتی که چادر خیلی خیلی بهم میومد...دوستم اومد دنبالم باهم رفتیم بیرون ...روبه روی خونمون وایساده بود..وقتی منو دید اولش تعجب کرده بود ولی معلوم بود خوشش اومده بود...زنگ زد بهم گفت واااای رویا...چقد ناز شدی...چه قد چادر بهت میاد...خیلی خانوم شدی ...گفت خیلی خوشحاله که به حرفاش گوش میدم...خیلی خوشش اومده بود...نه تنها امیر...هرکی منو با چادر میدیدتعجب میکردکه چادری شدم وازهمه جالب تر اونکه همه بهم میگفتند خیلی بهت میاد همیشه سرکن...خیلی روزای قشنگی بود ...شبمو به امید اون صبح میکردم...هرشب قبل خواب حتما باید به هم شب بخیر میگفتیم و بعد میخوابیدیم...رابطمون خوب بود و هر روزبیشتر از دیروزبه هم وابسته میشدیم....تا اینکه یه شب بهم اس داد وگفت من دیگه نمیتونم باهات باشم دیگه بهم زنگ نزن .داشتم سکته میکردم دستام میلرزید ...به زور بهش اس میدادم ازش پرسیدم چرا؟گفت خانوادم بهم گیرمیدن که واسه چی با تو حرف میزنم و باهاشون دعوام درومده بابام بفهمه باز باتو حرف میزنم دیگه خونه رام نمیده...نمیدونیدوقت این حرفارو میزد دنیا روسرم خراب شد...داشتم میمردم...واای خدا من حتی طاقت یه لحظه دوریو نبودشو نداشتم اخه چطوری فراموشش میکردم...داشتم گریه میکردم ..اونم حالش بهتر از من نبود...بهش گفتم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم به خدا میمیرم ...من دوست دارم...اونم میگفت منم دوست دارم ولی باورکن نمیشه واسه منم سخته ....گفتم تاکی حرف نزنیم؟گفت واسه همیشه ....اون شب من انقدر گریه کردم که....تاصبح زیرپتو گریه کردم که تب ولرز گرفتم حالم خیلی بد بود کارم به بیمارستان کشید...فرداش هرچی بهش زنگ میزدم ...اس میدادم جواب نمیداد...خیلی برام سخت بود...اصلا باورم نمیشد...چند روز جوابمو نداد منم دیگه بهش زنگ نزدم که مبادا براش مشکل ایجاد بشه...کارم شده بود صبح تاشب گریه....فکرمیکردم رابطه ما واسه همیشه تموم شده امیر رفته واسه همیشه...دیگه اصلا هم جلودرمون آفتابی نمیشد...کسی که فکرمیکردم عاشقمه به همین سادگی گذاشت رفت...روزها وماه ها همینطوری سپری میشد ومن هنوز تو شوک از دست دادن امیر بودم...تا اینکه یه روزصدای اسمس از گوشیم بلند شد چون جز امیر کسی و نداشتم و منتظر کسی جز امیر نبودم از اینورم میدونستم امیر رفته بابی میلی و بی حوصلگی رفتم اسمس و باز کردم وخوندم وااااای خدایا چی دارم میبینم...امیربود...چندتا پشت سرهم اس عاشقانه واسم فرستاد...نمیدونستم بخندم...گریه کنم...تعجب کنم....واقعا نمیدونستم چیکارکنم...بهش اس دادم گفتم چی شد مگه خداحافظی نکردی...مگه نگفتی با خانوادت مشکل داری...گفت حلش کردم من بهشون گفتم تورو واسه زندگی میخوام...قانعشون کردم....خلاصه کلی سوال از طرف من و جوابای اون....بهش گفتم میفهمی من تو این مدت چی کشیدم گفت ببخشید واسه منم خیلی سخت بود....خلاصه قانعم کرددوباره باهاش باشم قول داد دیگه هیچوقت تنهام نذاره تا اخر باهام باشه منم بهش قول دادم تنهاش نذارمو بهش خیانت نکنم.دوستی من و امیر دوباره شروع شد...

آنقدر پیش این وآن از خوبیهای نداشته اش گفتم که وقتی سراغش را میگیرند شرم دارم که بگویم تنهایم گذاشت و رفت... !!!

 

نظر بزارین دوستان خیلی تنهام...

حلالم کن

دیگه از کنار من تو رفتی                     رفتی و تا که دیگه برنگشتی 

میگفتی عاشقی ولی نبودی             حتی بیای نمیشی اون که بودی

حلالم کن اگه بیشتر از اون حدی که تو نمیخواستی به تو من کردم عادت

حلالم کن اگه بیشتر از اون عشقت به تو من گفتم دوستت دارم بی نهایت

حلالم کن اگه بودن کنار تو گناهی بود که جوابش شد خیانت

حلالم کن اگه چشمای پاک من میریخت اشک صداقت

زخم زبوناتو به جون خریدم

               غرورمو به عشق تو بریدم

حلالم کن...

نظربزارین دوستان خیلی تنهام...

مشکل همیشگی ...

من وامیر رابطمون دوباره شروع شد و دوباره باهم حرف زدیم باهم مشکلی نداشتیم خانوادشم میدونستن که ما باهم حرف میزنیم فقط یه موضوعی خیلی اذیتم میکرد و سرش همیشه باهم بحث داشتیم اونم قهوه خونه رفتن و قلیون کشیدنش بود.هرچقدر بهش میگفتم نرو میگفت باشه نمیرم ولی باز میرفت اوایل کم بود به قول خودش فقط تفریحی میکشید ولی کم کم زیاد شد اوایل خیلی پسر خوبی بود ولی بعدا این قهوه خونه رفتنا و معاشرت با رفیقای ناجورش از راه به درش کرد.یه بار دیگه قطعی بهش گفتم یا من یا اون رفیقات و. قهوه خونه ؟کدوم؟انتخاب کن گفت خب معلومه من تورو انتخاب میکنم تو زندگیمی فقط فقط تو.بهم قول داد دیگه نره منم رو حرفش حساب کردم .بعد یه مدت فهمیدم که بازم صبح تاشب تو قهوه خونست.اخه وقتی میرفت اونجا نمیخواست من بفهمم وقتی باهام حرف میزد هزارجور دروغ میگفت.یه شب بهش زنگ زدم بهش گفتم رفته بودی قهوه خونه؟گفت اره .گفتم چرا بهم دروغ میگی؟گفتم برات متاسفم گفت جالبه.منم گفتم اره جالب ترم میشه ینی وضعت ازاینی که هستم بدتر میشه .خیلی ناراحت شدم دلم شکست چون دوسش داشتم وبرام مهم بود میگفتم نرو وگرنه بارفتن اون به من که چیزی نمیشد.میشد؟؟انقد گفتم تا دیگه بیخیال شدم چون گوشش بدهکار نبود وکار خودشو میکرد منم چون عاشقش بودم نمیتونستم تموم کنم .باورتون نمیشه ولی به شدت رفیق باز شده بود دوستاشم همه خلاف.دیگه زیاد عین قبل بهم زنگ نمیزد زیاد اهمیت نمیداد همش بهم دروغ میگفت همش دنبال بهونه بود داشتم دیوونه میشدم ...طاقت رفتاراشو نداشتم ...هروقت هم بهش زنگ میزدم پیش دوستاش بود ...دیگه اون امیر سابق نبود خیلی عوض شده بود.خیلی...یواش یواش افتاده بود تو خط خوردن مشروب...من اولش نمیدونستم که مشروب میخوره ...وقتی از طریق یکی از دوستام فهمیدم خودشم تایید کرد مطمئن شدم ...حالم بد شد....اخه امیر سالم و خوب من چرا باید اینطوری میشد ...هنوزم یادش میفتم اشکام میریزه...مشروب خوردن شده بود کار همیشگیش ...دیگه انگاری هیچی براش مهم نبود حتی من که واقعا دوسم داشت...منی هم که حتی طاقت قلیون کشیدنشو نداشتم باید با مشروب خوردنشم کنار میومدم چون دیوونه و عاشقش بودم.ما قرار بود باهم ازدواج کنیم ولی وقتی اینطوری شد دیگه مطمئن شدم که بهش نمیرسم ...همیشه بهم میگفت بابات تورو به من نمیده ..راست میگفت واقعا هم بابام قبول نکرد...خانواده من اصلا قبول نمیکنن...من خواستگار داشتم ولی همرو رد میکردم به امید کی؟به امید کسی که میگه میخوامت ولی هیچ تلاشی نمیکنه اون اگه منو میخواست مشروبشو میزاشت کنار نه اینکه مدام ایه یاس بخونه و بگه بابات تورو به من نمیده...خیلی سخت بود نمیدونید چی میگم...هرچه قدر بهش میگفتم انگار نه انگار...ای خدا...چرا امیر من باید اینطوری میشد....بداخلاق شده بود...سر کوچکترین مسائل سرم داد میزد ...کارم شده بود همش گریه مامانمینا هم بهم شک کرده بودن ....اخرشم فهمیدن ...گفتن ماجنازه توروهم رو دوش اون نمیزاریم...امیر میخواست بیاد خواستگاریم ولی با این وضعی که داشت بابام حتی تو خونه هم راش نمیداد چه برسه اجازه بده ماباهم ازدواج کنیم...بامن حرف میزد با دخترای دیگه هم میزد بعد میگفت تو واسه من با بقیه فرق داری اونا سرگرمین من میخوامت...من نزدیک چهار سال باهاش بودم ولی یه بار دستم به دستش نخورد اونم اصلا ازمن چنین توقعی نداشت چون منو میشناخت....دیگه از اون امیر سابق خبری نبود همش باهم دعوا میکردیم ویه مدت حرف نمیزدیم باز بعد یه مدت بهم زنگ میزد منت کشی میکرد نازمو میکشید قول میداد که باکسی نباشه ولی باز وقتی باهاش حرف میزدیم همون آش و همون کاسه بود...دیگه خسته شده بودم ...زندگی برام معنی نداشت...دلم میخواست بمیرم...کلی لاغر شده بودم ...افسرده بودم...هرکی منو میدید میفهمید یه چیزیم هست...نه طاقت دوریشو داشتم نه تحمل کارا و برخورداشو...نمیدونستم چیکارکنم واقعا نمیدونستم ...همش میگفت تو خودتو الاف من نکن ...توحیفی...میگفت بابات تورو به من نمیده...منو میشناسه...حرفشم که زده تورو نمیده به من...بهش میگفتم این حرفات همش بهونست تو اگه واقعا منو میخوای اراده کن درست شو مگه قبلا اینطوری بودی...چه قدر بهش گفتم ولی میگفت من دیگه نمیتونم درست شم...میگفت خواستگاراتو به خاطر من ردنکن ...من چون دوستت دارم میگم نمیخوام پای من بسوزی...میگفت من پا میزارم رو دلم تا تو خوشبخت بشی من که دیگه خراب شدم من نمیتونم خوشبختت کنم...ولی شده بود همه زندگیم نمیتونستم به همین سادگی فراموشش کنم.باهام سردحرف میزد....بهم دیگه زیاد زنگ نمیزد...بهونه میاورد که من ازش زده بشم ولی من عاشق تر میشدم...همش قهر میکردیم بعد یه مدت که تازه داشتم به نبودش عادت میکردم دوباره باز بهم زنگ میزد خودش میرفت طاقت نمیاورد دوباره برمیگشت...واقعا مونده بودم چیکارکنم...ولی یه بار قطعی رفت واسه همیشه من التماسشم کردم ولی اون گفت که به خاطرخودم میره...گفت هرچی بیشتر باهات باشم بیشتر وابسته میشیم پس بهتره برم تو بری دنبال زندگیت...رفت...ولی من طاقت نمیاوردم و بهش زنگ میزدم اونم جوابمو نمیداد...منم دیگه بهش زنگ نزدم ولی وقتی رفت منو شکست ...بدجور داغون شدم...یه مرده متحرک بودم...زندگی نمیکردم فقط زنده بودم...مریض شدم...تب کرده بودم هزیون میگفتم نصفه شب کارم به بیمارستان کشید...وای امیدوارم هیچکس به درد من مبتلا نشه خیلی سخته...دیگه نمیتونم حرف بزنم اشکم درومده ...همیشه بهم میگفت من ساده به دستت نیاوردم که ساده از دستت بدم ولی تنها کسی که منو ساده از دست داد همین امیر بود...برام دعاکنید...

خدایا ازتو دلگیرم...گفته بودی که حق انتخاب دارم پس چرا انتخاب من در اغوش دیگریست...

 

تویادت نیست اما من خوب به خاطر دارم به خاطرتو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...

 

نظربزارین دوستان خیلی تنهام...

اولین خیانت آشکار

اواخرپاییز بود.هوا هم سرد بود وخیلی سوز داشت....کلاس سوم دبیرستان بودم....طبق معمول صبح باید بیدار میشدم ومیرفتم مدرسه.یه دوستی دارشتم خیلی باهم صمیمی بودیم ...ازبچگی باهم بودیم...خونشون نزدیک خونه مابود...هر روزصبح میومد دنبالم باهم میرفتیم مدرسه...اون روز هم اماده شدم که برم مدرسه دوستم اومد دنبالم راه افتادیم رفتیم مدرسه...اون روز قرار بود دنبال یکی از دوستای دیگمم برم مسیر خونشون سر راه بود ...رسیدیم جلودرشون....زنگشونو زدم مامانش گفت داره آماده میشه صبرکن الان میاد...یه کم معطل شدیم ...دوستم که پیشم بود گفت معلم گفته امروز زود برن دیرش میشه گفت من میرم تو هم با دوستت بیا گفتم باشه ببخشید برو دیرت نمشه...دوستم رفت....چند دقیقه بعد دوستم اومد باهم راه افتادیم...اون روز امتحان داشتم...وقتی رسیدیم نزدیک مدرسه...دیدم دوستموایستاده جلوی در مدرسه تا منو دیدی صدام کرد...رویا؟بدو بیا کارت دارم.رفتم پیشش گفت بگو چی شده بگو کیو دیدم؟گفت ناراحت نشیا؟گفتم تو که کشتی منو بگو دیگه چی شده؟؟گفت داشتم میومدم مدرسه تو یکی از کوچه های نزدیک مدرسه امیر و بایه دختره دیدم باهم بودن...همینو که نگفت...دنیا روسرم خراب شد حالم بدشد...البته من میدونستم با کسای دیگه حرف میزنه ولی اون میگفت نه .ولی وقتی دوستمم دید بهم گفت مطمئن شدم آخه دوستم عین خواهرم بود امکان نداشت دروغ بگه شاید اگه از زبون کس دیگه میشنیدم باور نمیکردم...کاش دروغ بود...داشتم دیوونه میشدم؟آخه چرا امیر؟چرا؟من خیلی از دختره سرتر بودم .ازهمه مهمتر دوسش داشتم ...همه کاری براش کردم....همینطوری دوستم داشت برام تعریف میکرد منم بغض داشت خفه میکرد اشک تو چشام جمع شده بود...امیر هم با موتور جلو در مدرسمون بود وایستاده بود داشت منو نگاه میکرد انگاری فهمیده بود دو.ستم داره به من میگه که با اون دختره دیدتش...سرمو بلند کردم باچشای پراز اشک نگاش کردم ...چشم تو چشم به هم خیره شده بودیم...تو نگاه من یه دنیا تاسف و غصه و ناراحتی بود وتو نگاه اون...سرمو به نشانه تاسف تکون دادم سرشو انداخت پایین و رفت....جالب اینه که دختره تو مدرسه خودمون بود...اسمش سهیلا بود...میخواستم برم ازش بپرسم قضیه چیه؟از کی باهمن؟و هزارتا سوال دیگه داشت دیوونم میکرد ولی نرفتم....امتحانمم گندزدم...من که همیشه شاگرد اول کلاس بودم... دچار افت تحصیلی شدید شده بودم همه معلما میگفتن تو چته؟چرا درست انقد ضعیف شده؟جوابی براشون نداشتم...شانس آوردم حالا خودم با دختره ندیدمش وگرنه همون جا میمردم...من یه سال واسه تولدش براش یه ساعت و یه کلاه شالگردن گرفته بودم ...اون روز ساعتی که من با عشق براش خریده بودم تو دستش ..اون کلاه شالگردنی که من براش خریده بودم و گذاشته بود ...اونوقت با اون دختره بود...وااااای خدایا باورم نمیشه؟اخه چرا؟خیلی نامردی امیر...خیلی...خیلی سخت بود ...تا یه مدت از خجالت بهم زنگ نزد ولی بعد یه مدت شروع کرد به زنگ زدن و اسمس دادن...و منت کشی و توجیه کارش....بهش گفتم چرا با اون دختره بودی؟گفت اون دوست دختر دوستم بود به من ربطی نداشت.گفتم پس چرا تو باهاش بودی؟گفت میخواستیم آشتیشون بدم واین حرفا.جواب قانع کننده ای نداشت معلوم بود داره دروغ میگه...بهش گفتم خجالت نمیکشی؟ها؟جواب منو بده؟گفت ببخشید گفتم چندبار ببخشمت دیگه خسته شدم تو بودی میبخشیدی...به خدا من حتی به هیچ پسری نگاه هم نمیکردم هرکی هم مزاحمم میشد بهش میگفتم ولی اگه جای من بود هیچوقت نمیبخشید اینو خودش بهم گفته بود...یه مشت مزخرف تحویلم میداد میگفت دوستت واسه چی اومده به تو گفته مگه نمیدونه من دوست دارم اون نباید میونه منو تو رو خراب میکردگفتم اگه دوست داشتن اینه من این دوست داشتن و نمیخوام...بهش گفتم دیگه نمیخوام بشنوم کارت اصلا برام قابل توجیه نیست...زنگ زده بود به دوستم کلی دعوا کرده بود که چرا به من گفته .منم زنگ زدم بهش گفتم دیگه حق نداری اسم منو بیاری...تو لیاقت ندادی...لیاقتت یه دختری مث سهیلاست...تاحالا باهاش اینطوری حرف نزده بودم .بعدشم گوشی و قطع کردم ...اونم هیچی نمیگفت...خیلی سخت بود ....یه مدت گذشت دوباره بهم زنگ میزد...معذرت خواهی کرد ...کلی منت کشی کرد...حس کردم واقعا پشیمونه باز بخشیدمش ولی ای کاش نمیبخشیدم...یه مدت باهم حرف زدیم ولی خیلی طول نکشید که واسه همیشه قطع رابطه کردیم آخه اون دیگه به درد من نمیخورد اینو خودشم میدونست...تحمل دوریشو نداشتم...ولی باید کنار میومدم...هیچوقت هم نخواستم جاشو با هیچ پسری پرکنم برخلاف بعضی دخترا که هر روز بایکین...من بهش وفاداربودم...افسرده بودم....کارم شده بود گریه...به خدا چندبار تا سرحد مرگ رفتم...خدا هیچکسو ازعشقش جدا نکنه.سخته...به خدا خیلی سخته...امیدوارم هیچکس تو عشقش شکست نخوره.

...

باش...بدون هیچ پسوند وپیشوندی....حمل این همه دلتنگی خودش کمرشکنه...تونخواه بافکر نداشتنت خورد شم فقط باش...

 

 

 

نظر بزارین دوستان خیلی تنهام...

هرچند که مال من نشدی...

عزیزم...

هرچندکه مال من نشدی ولی خیلی چیزا ازت یادگرفتم...

یادگرفتم به خاطرکسی که دوسش دارم باید دروغ بگم

یادگرفتم هیچوقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره

یادگرفتم تو زندگی واسه اینکه بفهمم چقدر دوسم داره هرروز باهزار بهونه دلشو بشکنم

یاد گرفتم هیچوقت به هیچکس فرصت جبران ندم

یادگرفتم گریه های هیچکسو باورنکنم

یادگرفتم هر روز دم ازعاشقی بزنم ولی عاشق نباشم

 سرگذشت ما چنین است،مابه دنیا آمدیم ولی دنیا به مانیامد

بایدبروم برای تو یک حرف ساده بود

                                 کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود

 

 قرار بود نامزد بشیم نه نامرد...

نظربزارین دوستان خیلی تنهام...

عشق یعنی...

  گفتی که مابه درد هم نمیخوریم

 اما هرگز نفهمیدی من تورا برای دردهایم نمیخواستم 

 

عشق یعنی ::

اینکه بدونی نمیشه اما نتونی ترکش کنی

 

 

 فقط موجهای دریا اند که عاشقن ....آره فقط اونا هستن که عاشقن چون  با اینکه میدونن اگه به ساحل برسن میمیرن بازم بیقرار رسیدن اند...

اگر امروز هم از حوالی دلم گذشتی تورا به خدا آهسته رد شو باهزار بدبختی دلتنگیهایم را خوابانده ام...   

 

سربازی

من و امیر دیگه باهم حرف نمیزدیم.میخواست بره سربازی...قراربود۱۸بهمن بره...میدونستم قبلا بهم گفته بود...همیشه بهم میگفت من میدونم یه جای خیلی دور میفتم...ما بدبخت بیچاره ها شانس نداریم...آخرشم راه دور افتاد...نزدیک رفتنش بود من تقریبا یه هفته قبل اینکه بره بهش زنگ زدم؟باهم حرف زدیم من بهش گفتم زنگ زدم ازت خداحافظی کنم.با لحنی نگران و صدایی لرزان پرسید؟داری میری؟تعجب کردم.فکر کرده بود دارم ازدواج میکنم.بهش گفتم کجا؟ترسیده بود.گفتم نه تو داری میری...بااین حرفم جفتمون خندیدیم گفت حالا یه هفته مونده...گفتم تو بایر زنگ میزدی واسه خداحافظی نه من...گفت میخواستم زنگ بزنم که تو زنگ زدی...خوشحال بودکه بهش زنگ زدم...ازاینورم ناراحت بود که داره میره...میگفت رویا رفتم بهم زنگ میزنی؟بهم زنگ بزن باشه؟گفتم باشه.قبل اینکه بره اومد همدیگرو دیدیم.روز اعزامش رسید...خیلی روز سخت و دلگیری واسه دوتامون بود.آخه قبلا وقتی میگفت میخوام برم من اشکم درمیومد میگفتم نرو توبری من میمیرم...من طاقت دوریتو ندارم...خیلی ناراحت بودم بغض کرده بودم...خودشم خیلی ناراحت بود...صداش گرفته بود...گفت دارم میرم کاری بامن نداری؟گفتم دلم برات تنگ میشه گفت زنگ میزنم بهت شماره میدم گفتم.مواظب خودت باش گفت توهم همینطور و زود خدافظی کرد نمیتونست حرف بزنه.آخه خدافظی خیلی سخته.خیلی...آموزشی افتاده بود۰۵کرمان...خیلی با خونمون فاصله داشت...بعد یکی دو روز بهم زنگ زد شماره داد گفت هر وقت دوست داشتی بهم زنگ بزن...گفتم باشه...خیلی منتظر بودم که زنگ بزنه شماره بده...خیلی نگرانش بودم...وقتی زنگ زد خیالم راحت شد...منم چندبار بهش زنگ زدم ولی بیشتر وقتا یا نمیگرفت یا مشغول بود یا میگفتن نیستش...یکی دوبار بیشتر نتونستم باهاش حرف بزنم که همش صداش میکردن مجبوربود بره...خودشم زیاد نمیتونست زنگ بزنه...خلاصه من دیگه زنگ نزدم چون نمیشد باهاش حرف بزنم...خودشم حالا به هر دلیلی دیگه زنگ نزد...دلیل کاراشو نمیفهمیدم اصلا تکلیفش با خودش معلوم نبود امروز یه چیز میگفت فردا یادش میرفت...خیلی دیر به دیر میومد مرخصی....خیلی کم میدیدمش...واسه دوباره دیدنش لحظه شماری میکردم...واسه نگاهاش...واسه دیدن خنده هاش....هیچ چیز به اندازه حس دلتنگی سخت و زجرآور نیست...آموزشیشو که تموم کردبقیه سربازیش افتاد کرمانشاه...گوشی نمیبرد منم شماره ای ازش نداشتم .باهم درارتباط نبودیم...یه روز صبح تلفن خونمون زنگ خورد...تازه ازخواب بیدار شده بودم...نزدیکای ساعت۱۰بود...رفتم گوشی و برداشتم شماره ناشناس بود...شماره موبایل بود...برداشتم؟بله؟اولش حرف نزد فقط داشت به صدام گوش میداد...دوباره گفتم بله بفرمایید؟الو...الو...اونم چندبار گفت ...الو...الو...الو...از صداش شناختمش امیر بود...ولی حرف نزد و قطع کرد..خیلی خوشحال شدم که زنگ زده هرچند که حرف نزد...گذشت و اومد مرخصی وقتی اومده بودبهم زنگ زده بود منم اون شب گوشیم رو سایلنت بود...قبلش داشتم با دوستم حرف میزدم از دوستم خدافظی کردم رفتم ظرفارو بشورم.شستم تموم شد اومدم گوشیمو نگاه کردم دیدم امیر زنگ زده...واااااای امیر؟باورتون نمیشه من اگه یه دقیقه دیرتر میرفتم اینطوری نمیشد...خیلی خودمو سرزنش کردم میخواستم بهش زنگ بزنم ولی گفتم خودش بخواد دوباره میزنه ولی دیگه نزد...تو این مدت که سرباز بود فراموش کردنش برام خیلی راحت تر بودچون نه میدیدمش...میدونستم که نیست و پادگانه ...دلم خیلی براش تنگ میشد...ولی ترجیح میدادم نبینمش چون وقتی میدیدمش بیشتر دلم براش تنگ میشد...خیلی کم میدیدمش اونم مگه اتفاقی تو خیابون...باورتون نمیشه ماباهم در ارتباط نبودیم ولی  نمیدونم شاید به نظرتون مسخره باشه ولی همش خوابشو میدیدم...هروقت که میخواست بیاد مرخصی خواب میدیدم که داره میاد ینی قبلش خواب میدیدم که یابهم میگه دارم میام یا اومده...به خدا واسه خودمم خیلی جالب بود...یه بار خواب دیدم که اومده...فرداش بادوستم میخواستیم بریم بیرون...بهش گفتم خواب دیدم امیر اومده...اونم بهم گفت خواب دیدی خیرباشه...کجا اومده؟اون الان پادگانه...بهش گفتم من میدونم اومده دلم بهم دروغ نمیگه...اونم گفت تو عاشقی از عشق زیاد توهم زدی...زده به سرت...تو خیابون بودیم یهو یه موتوری دیدم که دوتا سرنشین داره....خیلی سریع ردشد...من از فاصله خیلی زیاد فقط نیمرخ وهیکل اونی و که رو ترک نشسته بود دیدم...تا دیدم شناختمش ...وااای امیر بود...امیر بود...به دوستم گفتم امیر...امیر...همینطوری داشتم تند تند راه میرفتم برسم به موتوره...کم مونده بود بدوام.دوستم میگفت دیوونه شدی خب حالا چرا میدوی...خب خوابت راست بود اومده دیگه...دست خودم نبود چون خوابشو دیده بودم تو شوک بودم...آخه من امیرو حتی اگه از فاصله خیلی دور و فقط یه نگاه ببینم میشناسمش...از رنگ پوستش...حالت چهرش...ازهیکلش...طرز راه رفتنش...نگاه کردنش...قد و قوارش...لباس پوشیدنش...ولی اون منو ندید...خیلی وقت بود ندیده بودمش خیلی دوست داشتم یه دل سیر نگاش کنم...وقتی میخندید خیلی خوشگل میشد ...خنده خیلی بهش میاد...خیلی...من دیوونه خنده هاشو نگاه کردنشم...خیلی نگاه گیرایی داشت...به خصوص وقتی منو نگاه میکرد...همیشه میگفتم چرا اینطوری نگام میکنی؟میگفت عشقمی دوست دارم نگات کنم مشکلیه؟خیلی عاشقانه نگام میکرد...خلاصه مطمئن شدم که اومده فردای اون روز با دوستم میخواستیم بریم بیرون...موقع برگشتن از دوستم خداحافظی کردم اون رفت...تو مسیر خونمون بودم که امیرو دیدم ...جفتمون نگاهمون بهم بود...وقتی دیدمش پاهام سست شد...قلبم خیلی تند میزد...صداشو میشنیدم...دوست داشتم کنارم بود ولی حیف که نبود....به زور تا خونه رسیدم...شبش انقد گریه کردم که حالم بد شد...چرا باید رابطه ما اینطوری میشد...چرا امیر باید اینطوری میشد...خیلی سخته عشقت جلو چشات نابود بشه....خیلی سخته ذره ذره نابودیشو ببینی ولی کاری از دستت برنیاد...دوست داشتم وقتی دیدمش زمان متوقف میشد ومن فقط وایستم ونگاش کنم.خیلی دلم براش تنگ شده بود...واسه دوباره دیدنش لحظه شماری میکردم...فردای اون روزدوباره دیدمش....یه طوری نگام میکرد....امیر یه دوستی داشت اسمش بهزاد بود...من با خواهر بهزاد باهم دوست بودیم..یکی دو روزبعدخواهر بهزاد بهم زنگ زد.جواب دادم بله؟گفت سلام خوبی؟مرسی ممنون ..چه خبرا ؟شنیدم نامزد کردی؟سوالی بود که دوستم ازم پرسید؟گفتم نه چطور مگه؟گفت شنیدم زنگ زدم از خودت بپرسم...اون موقع هم من خواستگار داشتم همه دوستامم میدونستن یه جورایی پیچیده بود که من میخوام ازدواج کنم ولی من به خواستگارم جواب رد دادم...گفت نامزد نکنیا...تو مال امیری...گفتم نه بابا...داداشش بوتیک داشت گفت من مغازه داداشمم میتونی یه سر بیای اینجا؟گفتم ببینم چی میشه.گفت سعی کن بیای.خلاصه رفتم گفت یه چیزی بهت میگم قسم بخور به امیر نگی گفتم ما اصلا باهم رابطه نداریم..گفت حالا قسم بخور منم گفتم باشه قسم میخورم...گفت دیروز امیر بهم زنگ زداز گوشی داداشم گفت که شنیده تو ازدواج کردی گفت تورو تو خیابون دیده فکر کرده ازدواج کردی...میگفت امیر بهم گفته نمیخوام کسی بفهمه فقط من از تو بپرسم .من گفتم آخه چرا این فکرو کرده؟گفتم من خواستگارمو رد کردم.گفت امیر خیلی ناراحت بود اصلا شرایط روحی مناسبی نداره...گفت الان با داداشم میخوان بیان اینجا...گفت میخوام با امیر حرف بزنم.دوستم ازم پرسید که چرا قطع رابطه کردیم منم بهش گفتم کارش شده مشروب خوردن و صبح تاشب تو قهوه خونه بودن و باهزار تا دختر بودن...گفتم بابای منم قبول نمیکنه اصلا دلمو به چیش خوش کنم و باهاش ازدواج کنم؟من اونجا بودم امیر به گوشی دوستم زنگ زد و پرسید که چه خبر ومن ازدواج کردم یا نه؟دوستمم گفت نه به روش نیاورد که من اونجام...گفت من با امیر حرف میزنم الان میاد اینجا. من از دوستم خدافظی کردم و رفتم گفت نمیمونی ببینیش؟گفتم نه برم بهتره...دوستم باهاش حرف زده بود گفته بود من میخوامش دوسش دارم ...من چند ساله میخوامش...میگفته من خراب شدم باباش رویارو بهم نمیده دوستمم گفته بود اگه واقعا دوسش داری کاراتو بزار کنار امیرگفته بود دارم سعی میکنم دارم توبه میکنم و این حرفا...خیالش راحت شده بود که من ازدواج نکردم...شماره منو از دوستم گرفته بود گفته بود پاک شده ولی بهم زنگ نزد...الانم سربازیش تموم شده...همش جلو چشامه...خیلی سخته....خدایا کمکم کن فراموشش کنم...

بسوزد آنکه خدمت را بنا کرد     تورا ازمن مراازتو جداکرد

توپادگان چشمات راه میرفتم آخه بی معرفت سهم من از عشقت کلاغ پربود؟؟

نگاهت کافیست تا دوباره درهوای آمدنت بمیرم تو همیشه دعوتی راس ساعت دلتنگی...دلتنگی مرگ تدریجی ست...

 

نظربزارین دوستان خیلی تنهام...

پشیمانی...

دوستای خوبم تاحالا شده کاریو انجام بدی ولی بعدش پشیمون بشی؟شده وقتی کسی و داری قدرشو ندونی و وقتی از دستش دادی پشیمون شی و مدام خودتو سرزنش کنی؟شده حسرت داشتن کسی رو بخوری؟شده حسرت روزای گذشترو بخوری؟پشیمونی خیلی حس بدیه.... خیلی.... پشیمونی واقعا زجرآوره...آدمو پیر میکنه...امیدوارم هیچوقت هیچکس از کارا و برخورداش پشیمون نشه....امیر من  پشیمون شد وبرگشت....البته نمیدونم اسمشو پشیمونی بزارم یانه؟امیر خودش بامن قطع رابطه میکرد....خودشم به یکی دوماه نرسیده برمیگشت ولی وقتی واسه آخرین بار خدافظی کرد رفت و دیگه خبری ازش نشد...حتی وقتی هم که من بهش زنگ میزدم باهام خیلی بد حرف میزد ...یه بارکه هرچی از دهنش درومد بهم گفت...ولی باورتون نمیشه من حتی یه کلمه هم بهش هیچی نگفتم ...بهش توهین نکردم...همیشه ازآقا امیر...امیرجان...عزیزم...گلم...واین چیزا بهش کمترنگفتم...اون ارزشی وکه پیش من داشت پیش هیچکس نداشت....اون محبت و عشق و احترامی وکه من براش قائل بودم هیچکس براش قائل نبود...خیلی برام سخت بود....خیلی...نمیتونستم...طاقت دوریشو نداشتم...بهش خیلی کم زنگ میزدم...ولی اون....دلم برای صداش یه ذره شده بود...واسه خنده هاش...واسه حرفاش ...حتی بعضی وقتا انقد دلم واسش تنگ میشد که حاضربودم توهین و دادزدنشو تحمل کنم تا فقط یه لحظه صداشو بشنوم...من که یه دختر مغرور بودم غرورمو به خاطر اون زیر پاهام له کردم...چون نمیخواستم به خاطر غرورم از دستش بدم...و بعدا خودمو سرزنش کنم....هرکاری میتونستم براش میکردم...شده بود نفسم... زندگیم....جونم به جونش بند بود...طاقت نداشتم حتی یه خار تو دستش بره....مریض میشد منم مریض میشدم....واااای خدا...چرا آخرکار من وامیر باید اینطوری میشد؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همش بهم میگفت بهم زنگ نزن.... من خیلی کم هرازگاهی وقتی دیگه واقعا صبرم تموم میشد بهش زنگ میزدم ....خیلی سخته به عشقت زنگ بزنی ...دلتنگش باشی ولی اون سرت داد بزنه ...بی محلی کنه...یه بار که بهش زنگ زدم هرچی از دهنش درومد گفت....گونه هام پر از اشک بود...داشتم میمردم...آخه مگه یه دختر تو سن وسال من چقد تحمل داره؟اولین بار بود انقد باهام بد حرف میزد...بهم گفت ازت متنفرم...دیگه بهم زنگ نزن....باگریه و بغض بهش گفتم من دوست دارم گفت به درک...وااای خدایا باورم نمیشد...صداش هنوز تو گوشمه...خدایاکمکم کن...این حرفش هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه...هیچوقت...بهش گفتم تو دنیا دیگه هیچوقت هیچکسی پیدا نمیشه که اندازه من دوست داشته باشه...گفت میدونم...میدونست و باهام اینطوری حرف میزد....خدایا کمرم شکست...داغون شدم...هنوزم یادش میفتم اشکم درمیاد...بهش گفتم پشیمون میشی....دیگه هیچوقت بهت زنگ نمیزنم... فراموشت میکنم...ولی تو همه پلهای پشت سرتو خراب کردی...گفتم  سپردمت به خدا ...خودش قضاوت کنه...خدانگهدار واسه همیشه...ازاون روز دیگه بهش زنگ نزدم....خیلی حالم بدبود...وای خدا من چقدر بدبختم...خدایا چرا این بلا سرم اومد...همه احساس منو پای هوس خودش کشت ونابود کرد...دلم میخواست بمیرم....هیچ انگیزه ای واسه زندگی نداشتم ....صدای شکستن قلبمو...شکستن غرورمو شنیدم....میخواستم خودکشی کنم تاسرحدمرگ رفتم....دوستم خیلی سعی میکرد آرومم کنه گفت توچرا جوابشو ندادی؟چرا گذاشتی هرچی میخواد بهت بگه؟میگفت اون خودش میدونه لیاقتتو نداره واسه همین رفته دنیارم بگرده عین تو پیدا نمیکنه...ولی زخمی که رو دلم بود خیلی عمیق بود که بخواد با این حرفا التیام پیدا کنه...اون موقع بود که تصمیم خودمو گرفتم...تصمیم گرفتم فراموشش کنم...هرچند که خیلی برام سخت بود..کارم شده بود صبح تاشب گریه...همه بهم میگفتن چقد لاغرشدی؟تصمیم گرفتم مغرورباشم...تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت به خاطر هیچکس غرورمو زیر پام نزارم...یه پسره بدجورعاشقم بود...بدجور....خیلی خودشو به آب وآتیش زد ولی من گفتم نه که نه .من زخم خورده بودم...بیپاره فقط تحقیرشد...من اهل انتقام نبودم ونیستم...امیر کلی بهم توهین کرد ولی فقط یه حرفش داغونم کرد...اونم اینکه وقتی باگریه و احساس و عشق بهش گفتم دوست دارم گفت به درک...میدونستم یه روزی برمیگرده ...بعداز تقزیبا دوسال بهم زنگ زد پشیمون بود...خودمو آماده کرده بودم خیلی چیزا بهش بگم؟بگم چرا ؟چرا داغونم کردی؟چیکار باید میکردم دیگه؟هرکاری ازدستم برمیومدبرات کردم.چرا؟بهم میگفت به خاطر خودت رفتم.همین...بهش گفتم یادته بهت گفتم دوست دارم گفتی به درک این حرفت کمرمو شکست...دنیا روسرم خراب شد...من به خاطر این حرفت تاپای مرگ پیش رفتم...ازت نمیگذرم ...نمیبخشمت...تو احساس منو لگدمال کردی...گفتم حالا برگشتی که چی بشه؟فکرکردی هنوزم نشستم هروقت میخوای بیای هروقت هم میخوای بری؟یادته بهت میگفتم تو امیر من نیستی؟تو. امیری که من دوسش داشتم نیستی میگفتی اون امیر دیگه مرد...حالا من بهت میگم اون رویا دیگه مرد...خودت کشتیش....خودت...آخرین باری که باهام حرف زدی منو کشتی....گفتم مگه من مسخره ام....گفتم تو منو بازی دادی ...باشوخی گفتی مگه تو اسباب بازی ای؟نیشخندزدم و گفتم نه...تو منو با اسباب بازی اشتباه گرفتی...مشکل ازتو بود نه ازمن...باچه رویی برگشته بود...من تصمیم خودمو گرفته بودم دیگه نمیخواستم بازیچه ش باشم....پشیمونیش دردیو ازمن دوا نمیکرد....اون لحظه هایی که درحال مرگ بودم اون پی خوشیهاش بود...خیلی سخته وقتی تو تنهاییهات داری جون میدی ببینی عشقت کنار یکی دیگه جون میگیره....روزای رفته... عمرم... زندگیم...احساسم...عشقم...اعتمادم...همه چیمو ازم گرفت...پشیمونیش کدوم یکی از اینارو بهم برمیگردوند؟کدومشونو؟بهش گفتم تو اگه واقعا پشیمونی و دوسم داری کاراتو بزار کنار...بهم ثابت کن...وگرنه فقط به زبون آوردن پشیمونی چه فایده داره؟دیگه قبول نکردم باهاش باشم اگه واقعا منو بخواد باید درست وسالم برگرده نه اینکه امروز بگه دوست دارم فردا یادش بره..بگه باتوام ولی باهزارنفر باشه...ولی خب خیلی سخته به عشقت که تموم زندگیته بگی نمیخوام باهات باشم ...خیلی سخته...امیدوارم درست بشه...بشه امیرسابق و خوب...حتی اگه به هم نرسیدیم هرچند که میدونم به هم نمیرسیم....باید فراموشش کنم واسه همیشه...خدایا کمکم کن ...من فقط تورو دارم....برای امیر دعا کنیدآخه قبلا اینطوری نبود...برای منم دعا کنید....

اونی که رفت اگه برگرده از دوست داشتن نیست واسه اینه که بهترشو پیدانکرده..

.

خدایاکسی و که قسمتمان نیست سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری...

 

نظر بزارین دوستان خیلی تنهام...

داستان کوتاه...

داستان کوتاه عاشقانه ژاله و منصور

smsiha.net dastan kootah داستان کوتاه عاشقانه ژاله و منصور

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

بقیه داستان در ادامه مطلب…

ادامه نوشته

عاشق

عکس عاشقانه
 
   حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم
                                    تو میخندی ومن آروم تو دست گریه میمیرم
   حلالت میکنم اما نباید ازخودم ردشم
                                    تو گم میشی و من اینجا توروباگریه میبخشم
   تقاص آرزوهامو کجای قصه پس دادی
                                    که از اوج پریدن ها به خاک گریه افتادی
   کجای جاده پروازچراغ راه و گم کردم
                                    که باید این همه تنها به سوی خونه برگردم 

وصیت نامه

بعدازمرگم در روزی بارانی مرا دفن کنیدتاآتش قلبم خاموش گردد.

بعدازمرگم مرا در تابوتی ازجنس چوب بگذاریدتاهمه بدانند عشق من مانند چوب خاکسترشد.

بعدازمرگم پارچه سیاهی روی تابوتم بیندازیدتا همه بدانند سیاه بخت بودم

بعدازمرگم مرا درآفتاب بگذارید تاهمه بدانندعشق من شعله ورشد.

بعدازمرگم چشمهایم را باز بگذارید تاهمه بدانند چشم انتظار بودم.

بعدازمرگم دهانم را باز بگذارید تاهمه بدانند دراین دنیا حرفی برای زدن داشتم.

بعدازمرگم دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تاهمه بدانند ازاین دنیا چیزی به همراه خود نبرده ام.

بعد ازمرگم صورتم را روبه غروب آفتاب بگذارید تاهمه بدانند عشق من غروب کرده وزندگیم تمام شده است.

بعدازمرگم دستهایم را بر روی سینه ام قرار دهید تا همه بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم.

بعدازمرگم تکه یخی روی قبرم قرار دهیدتا با اولین طلوع خورشید آب شود و به جای یارم بگرید...

گر می دانستی که چقدر دوستت دارم

گر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی...
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد.
..


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را.....
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی
......


نظربزارین دوستان خیلی تنهام...